۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

مقدمه دردسرساز




امروز با استاد راهنمایم جلسه داشتم. بعد از یک سری کامنت های معمول ، گفت : " خیلی زود وارد مفاد "قانون اساسی"  شدی . خوبه یک مختصری قبلش توضیح بدی که انقلاب ۱۹۷۹ در چه بستر تاریخی رخ داد و چه عواملی به بروزش منجر شد؟ "

میگم : " استاد جان، خوب این که چی شد که انقلاب شد ( به زبان ساده )، خودش موضوع  تز یک دانشجوی دکترای تاریخ میتونه باشه . فکر نمیکنی برای مقدمه یک چپتر ( فصل) تزمن، یک کمی سنگین باشه ؟ " 
میگه : " نه نمیخواهد خیلی توی جزییات وارد بشی فقط در حد همان مقدمه یک فصل تز، یک مختصری توضیح بده که چه عواملی در بروزانقلاب ۱۹۷۹ نقش داشتند."
میگم : " خوب آخه روایات مختلفه. من به منابع و روایت کدام گروه باید استناد کنم ؟ چپ ها ؟ سلطنت طلب ها؟ مجاهدین خلق ؟ روایت خود جمهوری اسلامی ؟ " ( یاد آخرین مستندی که درباره آخرین روزهای شاه و اوایل حکومت خمینی ساخته شد ( از تهران تا قاهره ) میفتم و موجی از مقالاتی که دردفاع و نقدش نوشته شد ، هر کدام هم با استناد به ده ها منبع و...)

میگه  : " می فهمم روایات مختلفه و اصلا هم لازم نیست که وارد جزییاتش بشی ولی خوب به هر حال یک سری فکت " واقعیت  " ها هستند که بالاخره روش توافق هست. از همان ها استفاده کن و بعد دوباره تاکید که نمیخواد خیلی براش وقت بگذاری . "

رفتم کتابخانه سه، چهارتا کتاب انگلیسی و سه ، چهارتا هم کتاب فارسی در مورد انقلاب اسلامی پیدا کردم . یک کتاب فارسی و یک کتاب انگلیسی را با هم شروع به خواندن کردم. فکر نکنم هیچ کدامشان را ادامه بدهم . کتاب فارسی حداقل نوع روایتش بی طرف نبود. کتاب انگلیسی هم خیلی مفصل و همراه با تشریح انواع و اقسام نظریات فلسفی و اجتماعی راجع به انقلاب ها بود، که این هم به درد کارم  نمیخوره. متاسفانه در گوگل هم هیچ مقاله خوبی در این زمینه پیدا نکردم. احیانا اگر کتاب یا مقاله کوتاه ، جامع، غیر فلسفی و بیشتر تاریخی و اجتماعی در این زمینه سراغ داشتید به من اطلاع دهید، واقعا مدیون میشوم.

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

ابولقاسم طالبی، برنده مسابقه یک نفره


فیلم " قلاده های طلا " چند روزی است که در سایت ایران پراد آپلود شده. با این که میدونستم با چه طرز فکر وهدفی فیلم ساخته شده ، تماشایش کردم . یکی به این علت که الان در اینترنته و دیدنش کمکی به کارگردان و تهیه کننده اش نمیکنه. دوم این که عقیده دارم هر چقدر هم فیلمی ، مطلبی ، اخباری با تحریف ساخته شده باشه، باز هم باید دید که بشه نقدش کرد.  


آقای طالبی کارگردان قلاده های طلا ، گفته بود که فیلم را بر اساس اسناد تاریخی که در اختیارش قرار داده بودند ساخته تا برای مردم روشنگری کنه. خوب اگر قصدش این بوده که دستش درد نکنه ولی نمیدونم چرا نمیگذارند فیلم جعفر پناهی ها، حنا مخملباف ها و علی صمدی ها  در رابطه با همین واقع ، نمایش داده بشه . مردم که همانند. خودشان بالاخره قضاوت میکنند که که کدام روایت را قبول کنند. تازه قول میدم آن موقع کیفت هم از فروش فیلم بیشتر بشه آقای طالبی ، بردن مسابقه یک نفره ، که مزه نداره.

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

دلتنگی



از صبح تا حالا دارم عکس های خدا حافظی اش را در فرودگاه امام خمینی می بینم. از یک طرف خوش حالم بالاخره تمام شد همه آن چیزهایی که برایشان آن قدر اضطراب داشت : بدون مشکل خارج شد، ازهمان دانشگاهی که دوست داشت پذیرش گرفت، ویزاش به موقع آمد و... میدانم که خیلی از جوان ها ، این امکان را ندارند که در یکی از بهترین دانشگاه های امریکا ، ادامه تحصیل بدهند. خدا رو شکر که در این روزگار تحریم و گرانی، پدر و مادرش آنقدر پول دارند که خرج تحصیلش را درامریکا بپردازند. خوش حالم برایش از این همه امکانات و ... خوش حالم که شانسش را داره که یک دنیایی جدیدی را امتحان کنه. خوشحالم که داره مستقل میشه. بهش گفتم حتما کمی آشپزی یاد بگیر. با شوخی بهش میگفتم آدم از دلتنگی عزیزانش نمیمیره از فقدان غذای ایرانی اما شاید... گوش کرد ؟ نمیدانم، ولی اگر هم گوش نکرده باشه حتما مثل من، ماه های اول آنقدر "ساب وی"  میخوره که حالش بد بشه و بعد مجبورشه که یکی از بهترین آشپزهای خانواده بشه. این هم تجربه است دیگر... همش که درس خواندن و دکتر و مهندس و وکیل شدن نیست.

اما، از آن ور هم درهرعکس، فقط دلتنگی میبینم برای برادر کوچک، مادر و پدر. بی اختیار یاد اولین باری میفتم که نگار از پیشمون رفت. یادمه تا چند روز اصلا نمیتونستم به اتاقش برم، لباس هاش را که میدیدم ( آنهایی را که با خودش نبرده بود، بی اختیار گریه ام میگرفت.)

دنبال کلمه ای میگردم برای تسلی دلتنگی اشان. میدانم هیچ چیزی فایده نداره ، به غیر از گذشت زمان شاید. یعنی برای خودم که این جور بود. این که خدا رو شکر کن که الان جاش خوبه، زندان نیست، در جنگ نیست ،مریض نیست، ... میدانم تنها واژه هایی هستند که از یک گوش میایند واز گوشی دیگر به در میشوند، بدون این که اثری بگذارند ... تنها چند لحظه پیش بود که به طور اتفاقی به شعری بر خوردم از سهراب سپهری که در نظرم بهترین مرهم آمد برروی این همه دلتنگی. تقدیمش میکنم به خاله، شوهر خاله و پسر خاله عزیزتر از جانم:

 نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

My Story for the Campaign " No To the Obligatory Veiling (Hejab)"




خاطره پنجاهم /
نرگس توسلیان، حقوقدان، پژوهشگر و دانشجوی دکتری حقوق دانشگاه لندن، نوشته اش را برای ما ارسال کرده است؛ سایه ی ترس و ارشادی که از کودکی همراهم بود

-----------------
اولین باری که مسافرت خارج از کشور را تجربه کردم، شش سال بیشتر
نداشتم. در یک سفرخانوداگی یک هفته ای به قبرس رفتیم. کشوری کوچک، ساحلی و البته توریستی. در ذهن کوچکم، جایی شبیه شمال میامد. ( منظورم از شمال، شهرک های ساحلی کنار دریای خزر از قبیل دریا کنار، خزر شهر و خانه دریا است). هوای تمیز، ویلاهای لوکس، دریا، آفتاب و ...

خلاصه اینکه همه چیز برای من شمال را تداعی می کرد تنها با یک تفاوت اساسی که زنان درآن جا با لباس های آستین کوتاه در خیابان ها و یا در کنار ساحل، بدون ترس از گشت ارشاد و کمیته رفت و آمد می کردند، آفتاب می گرفتند و یا ورزش می کردند. طبیعی بود که مادر من هم حجابی برسر نداشت. اما من نمیتوانستم شمال بدون کمیته ( گشت ارشاد) را تصور کنم. تا وقتی که یادم بود همیشه در کنار جاهای لوکس و تفریحاتمان، سایه یک " کمیته ای " هم بود که هر لحظه میتوانست نمودار شود، بدترین توهین ها را بکند و تازه اگر شانس بیاوری سوار ماشینت نکند و...

با نگرانی به مادرم آویزان می شدم و ازش میخواستم که روسری اش را در کیفش بگذارد تا اگر یک وقت " کمیته ای " پیدایش شد، بتواند سریع سرش کند. پدر و مادر در مقابل نگرانی و التماس های من می خندیدند و به من اطمینان می دادند که در این جا سرو کله کمیته ای پیدا نخواهد شد. خواهر بزرگترم می گفت: " آخه چه طوری کمیته از این همه آب ، عبور کنه بیاد اینجا ؟! "، من هم با نگرانی می گفتم : " خوب شاید با هلیکوپتر بیایند!..." خلاصه آن که مدتی طول کشید، ( نمیدانم چقدر یک روز، دو روز، ... ) تا کم کم ترسم ریخت و اعضای خانواده توانستند که من را قانع کنند که در آن سرزمین سایه " کمیته " ای بر سرمان نخواهد بود: مادرم لازم نبود حجابی برسر کند. خواهرم میتوانست آزادانه دوچرخه سواری کند و یا حتی من می توانستم با پدرم به دریا بروم.

آن یک هفته تعطیلات هم گذشت و بعد دوباره سایه خیلی از چیزها، پدیدار شد: سایه گشت ارشاد و کمیته، نه فقط در کوچه و خیابان، بلکه در مدرسه، مهمانی ها خانگی، مسافرت ها و خیلی جاهای دیگر. البته نه اینکه ما دیگر هیچ وقت روسری از سر بر نداشتیم، نه اینکه من و خواهرم دیگر هیچ وقت یواشکی دوچرخه سواری نکردیم، نه اینکه که در ماه رمضان اگر روزه نبودم یواشکی غذا نخوردم و نه اینکه مهمانی نرفتیم و نگرفتیم و ..

نه!، همه چیز بر قرار بود منتها در سایه ترس از کمیته و گشت های ارشاد. با اجبار که زندگی متوقف نمیشود. هیچ وقت نشده است، باز هم نمیشود. فکر نمیکنم تا به حال کسی به زور محجبه شده باشد، روزه گرفته باشد، مهمانی نرفته باشد و ...

این اجبار، فقط کم کم عادتمان داد که سایه " ارشاد" های مختلف بخشی از وجودمان گردد. همسر ناخواسته شده بود که باید در کنارش زندگی می کردیم و کم کم یاد گرفتیم که چه طور باهاش کنار بیایم و تا آنجا که امکان دارد زندگی هم بکنیم ...

جدایی من از این " سایه" ، با شروع زندگیم در خارج از ایران صورت گرفت. این که حجاب که هیچ، حتی اگر دوست داشتم میتوانستم با دوچرخه به دانشگاه بروم بدون این که مجبورباشم تا پلیسی دیدم سریع مثل برق از روی چرخ پایین بپرم و دروغی سرهم کنم.

این که وقتی لباسی میخواستم بخرم ناچار نبودم وجبش کنم تا فکر کنم مشکلی برای رفتن به دانشگاه ایجاد نخواهد شد. این که میتوانستم در کلاس های رقص دانشگاه ثبت نام کنم، بدون این که مجبور باشم به دروغ بگویم به کلاس هنر یا نقاشی میروم. این که مجبور نبودم دستهایم را در جیبم قایم کنم اگراحیانا لاکی داشتم یا اگر آستینم کوتاه بود.

مهمتر از همه آن که هر وقت دوست داشتم میتوانستم بلند بلند در کافی شاپ، رستوران یا هر جای خیابان بخندم بدون این که نگران نگاه های سنگین مردم کوچه و خیابان و یا " تذکر"های صاحبان عبوس رستوران یا کافی شاپ باشم که نگران از دست رفتن مجوزشان به خاطر رفتارهای "خارج از شان اسلامی" مشتریانشان است.

جدایی من از این سایه شوم، سرآغاز پیوند فرخنده ای گشت با مفهومی به نام " امنیت شخصی و درونی" . جدایی شیرین و لذت بخشی بود که به پیوند دیگری ختم شد. هر چند که خیلی طول کشید و تنها با خروجم از کشور محقق گشت...

اما امیدوارم که روزی که این جدایی ها و پیوند های نوین در کشور خودمان روی دهد. در شمال خودمان، در کیش و قشم و در کوچه پس کوچه های تهران خودمان... و نه در قبرس و کانادا و لندن و دیگر جاهای دنیا.

-----------------
نرگس توسلیان - مرداد ۱۳۹۱
+ انتشار مطلب تنها با ذکر منبع |صفحه برابری زن=مرد| مجاز است.
+ ایمیل ما: page.barabari@gmail.com

تقدیم به همه خبرنگارانی که هیچ گاه مصادره نشدند ...



سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱

حرفه ای که هیچ گاه مصادره نشد

یادم میاید مدرسه که میرفتم می گفتند سخت ترین حرفه دنیا "مهندسی معدن" است. باید فرسنگ ها، رنج دوری از خانواده ات را بکشی، کیلومترها در گرمای سوزان تابستان یا یخبندان زمستان، در نوردی تا به معدنی برسی که تازه بشود اول کارت. در حین کار همیشه در خاطر داشته باشی که هر آن ممکن است که آواری بر روی سرت فرود آید... آن موقع در نظرم مهندسین معدن، شجاع ترین و بی باک ترین افراد جامعه بودند
 
بعد ها، وقتی دراخبارمی خواندم که تصادفات رانندگی در ایران بیشرین آمار مرگ و میر را تشکیل میدهد، مطمئن شدم که سخت ترین حرفه دنیا به رانندگان کامیون و سواری های جاده های تهران- شمال، اختصاص دارد. کافی است که یک لحظه در حین رانندگی خواب به چشمت راه یابد، تا دقیقه ای دیگر در قعرجاده باشی یا حتی کافی است که یک لحظه خواب به چشم راننده ماشین روبرویت رود و تونتوانی به موقع جاخالی بدهی
.
کم کم که به دنیا مجازی راه یافتم، با مشاغل بیشتری آشنا شدم که در نظرم خطرناکتر از هردوی این مشاغل میامد. مردی که در سیرک کار میکرد و برای گذران زندگی ( حتما)، باید جلوی چشم تماشاگران، روزی دو نوبت سرش را در دهان سوسماری میکرد و بسیاری حرفه های دیگر
.
اما، وقتی که وارد دانشگاه شدم واین بار نه به دنیای مجازی و مجلات سرگرمی، که وارد جامعه شده و با حقایق اجتماع آشنا گشتم، تازه متوجه حرفه ای شدم که شاید برخلاف مثال های فوق، نه در همه جای کره خاکی، ولی لااقل در کشورهای استبداد زده، بی شک " خطرناک ترین " شغل دنیا را تشکیل میداد : خبرنگاری و اطلاع رسانی درحکومت های خود کامه، بند بازی را می ماند که بر روی بند نازکی راه میرود و هر آن امکان افتادن به زمین "بیکاری"، "بی پولی"، "زندان" و... را دارد


اما، خبرنگاری در ایران، تنها شجاعت نیست، بلکه نیازمند خصلت دیگری نیز هست و آن " نوآوری و ابتکار" در مقابله با حاکمان مستبد است. مقابله با حکومتی که به هروسیله ای تمسک میجوید تا این حرفه را به تصرف خویش در آورد، بی شک نیازمند ابتکار و نوآوری می باشد

خبرنگاران به خوبی نشان داده اند که نه تنها سخت کوش ترین، که مبتکرین ترین قشرجامعه نیزهستند. هر بارکه خبرنگاری به زندان برده شد یا به ایران راه داده نشد، از دلش صد ها " شهروند - خبرنگار" پدیدار گشت که تمامی آن چه را که خبرنگاران حرفه ای باید پوشش میدادند به مدد گوشی های همراه خود و دنیای مجازی از قبیل یوتوب و فیس بوک به دنیا مخابره کردند


هر خبرنگاری که ممنوع القلم شد و به زندان افتاد، به ابتکارخودش به رسالت اطلاع رسانی اش ادامه داد: از اعتصاب غذا گرفته تا نوشتن دل نوشته ها و نامه بر روز دستمال کاغذی به بهانه درد دل با همسریا فرزندان...
از هر خبرنگاری که به زور "اعتراف گیری" شد، بعد از آزادیش کتاب خاطره ای چاپ شد در مورد استیصال حکومت خودکامه درمواجه با خبرنگاران و تشت رسوایی حکومت به شیوه ای دیگربه زمین انداخته واز منظری دیگراطلاع رسانی شد

و هرخبر نگاری که به اجبار به بیرون ازکشور رانده شد، نه تنها بند نافش با وطن پاره نگشت، که حتی تبدیل به بلندگویی شد برای خبرنگاران داخلی. تا بدانجا که حکومت از فرط عصبانیت واستیصال، مبادرت به گروگان گیری از بستگان و اعضای خانواده اشان کرد تا شاید بتواند بدان وسیله آن ها را خاموش کند

و البته که سخت است مصادره "سخت کوشترین" و "مبتکترین" افراد جامعه. حق دارد حکومت استبدادی که بترسد از چنین افرادی.

ولی خبرنگاران به خوبی نشان داده اند که هر چند صاحبان سخت ترین حرفه جهان هستند، اما با شجاعت و ابتکارعمل خویش، چه در بند، چه آزاد با قید وثیقه، چه اعتراف کرده و چه اعتراف نکرده، چه در داخل و چه در خارج از کشور به رسالت حرفه ای خویش ادامه میدهند. حکومت هم البته حق دارد بترسد از افرادی که " مصادره شدنی" نیستند: نه با "زر" و "زور" و نه با "حیله و تزویر".

سال ها قبل که حکومت جمهوری اسلامی، ۱۵مرداد را به یاد محمود صارمی ( خبرنگارخبرگزاری جمهوری اسلامی که در مزار شریف افغانستان به دست طالبان کشته شده بود) "روز خبرنگار" نامید، هیچ گاه فکر نمیکرد که روزی، آن قدرمستاصل و ناتوان همین قشر شود که برای مصادره اشان ناچارشود به هر کاری دست زند و "خبرنگاران مستقل" این روز را از مصادره حکومت درآورده و تبدیل به روزی برای احترام به آزادی بیان و اطلاع رسانی و یادآوری مظالمی کنند که بر همکارانشان میرود. بعید نیست در سال های آینده حکومت - اگر بر همین شیوه باقی بماند - این روز را ملغی اعلام کرده و اجازه ندهد که خبرنگاران این روز را گرامی دارند. چرا که، گرامی داشتن چنین روزی یعنی افشای ستمی که بر خبرنگاران میرود و این تنها رسوایی بیشتر حکومت را در پی خواهد داشت.


http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2012/august/07/article/-f443918701.html

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

دستگیری یکی دیگر از وبلاگ نویسان

کانون وبلاگ نویسان ایران، بازداشت و آزار عباس خسروی فارسانی (وبلاگ نویس) را رفتاری شرم آور و نقش آشکار حقوق بشر می داند


بنا به گزارش های دریافتی، یکی از اعضای کانون وبلاگ نویسان ایران، با نام عباس خسروی فارسانی (وبلاگ نویس، نویسنده و دانشجوی دکترای فلسفه در دانشگاه اصفهان) مدت بیست روز در بازداشت وزارت اطلاعات بوده و اکنون نیز در انتظار صدور رای است.


وبلاگ نویس فوق به دلیل فعالیت های خود در عرصه اینترنت، توسط اداره اطلاعات استان اصفهان به مدت بیست روز بازداشت شده و  به شدت مورد آزار روانی قرار گرفته است. او اکنون با وثیقه ای سنگین به صورت موقت آزاد است و منتظر صدور رای دادگاه است.

کانون وبلاگ نویسان ایران، ضمن اعتراض به بازداشت و آزار این وبلاگ نویس، خواستار تبرئه فوری او توسط دادگاه است. باید به قاضی آن دادگاه یادآور شد که صدور حکم مجازات، در حالی که متهم (شاید بهتر است گفته شود قربانی)، مدت بیست روز رسما مورد آزار بی رحمانه قرار گرفته است، به مسخره گرفتن اسم دادگاه و عدالت است.

بازداشت یک وبلاگ نویس به دلیل بیان اندیشه، خود عملی زننده و قبیح است، وای به روزی که مدت بیست روز آن نویسنده را آزار دهند و در نهایت هم دادگاه قصد داشت باشد حکم مجازات آن نویسنده را بر اساس پرونده ای با سیر غیرقانونی،صادر کند.

قاضی پرونده ای که حاضر گردد برای یک نویسنده با توجه به سیر غیر قانونی پرونده، حکم صادر کند، شان خود و دادگاه را به زیر سوال برده است.

کانون وبلاگ نویسان ایران، از قاضی پرونده می خواهد قبل از صدور حکم، حداقل برای لحظه، به وجدان خود رجوع کند.

کانون وبلاگ نویسان ایران

My Argument @ BBC Persian Round-Table on Ways to Achieve Democracy in Iran




فعالان دمکراسی خواه در ایران نه در تب و تاب اعتراض خیابانی، بلکه در اندیشه ی استراتژی‌اند. راهبردهای پیش روی حامیان تغییر کدامند؟ اتاق فکر تحول طلبان به چه گزینه‌هایی می‌اندیشد؟ مهمانان برنامه: آرمین خامه، کیانوش بوستانی، نرگس توسلیان و علی امیری.


 پخش : امشب ساعت ۸:۳۰ به وقت لندن ازتلویزیون
( ازچهارشنبه شب هم برروی صفحه پرگاردر سایت بی بی سی فارسی ،خواهد بود.)