۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

۹ - ۱۳ جولای در لندن




ASIA HOUSE

Summer School on Iran

Would you and your friends like to do something different this
summer? Between Monday 9 July and Friday 13 July Asia House will
host a Summer School programme on traditional and contemporary
cultures of Iran. Led by experts from the country itself, this unique
range of workshops will give you a deeper insight into Persian culture.

Create your own Persian Calligraphy with leading expert Alin Mahvelati

Learn about the epic, mystic and lyric style of Persian Poetry with
Professor Tajalli Keshavarz

Explore origins and symbolism of Norouz with one of the authors of
“New Persian Cooking” Jila Dana Haeri

Decode Iranian cinema with film critic, journalist, filmmaker and
lecturer Parviz Jahed

Experience native people’s music of Iran with Amin, Parham and
Zartosht from the London based Iranian band Ajam

Shape up your communications skills and cultural understanding
with Abdi  Rafiee, Persian language teacher

Asia House is a non-profit, non political organisation that promotes
Informed understanding and the mutual exchange of ideas, building
stronger relationships between the diverse communities of Europe
and Asia.

From Monday 9 to Friday 13 July 2012


Venue: 63 New Cavendish Street, London W1G 7LP.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

My Legal Comments on the functioning of the Judiciary in Iran on VOA

چهارشنبه شب مهمان برنامه " روی خط صدای امریکا " بودم.
موضوع برنامه " عملکرد قوه قضاییه " بود .
 
video

۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

یک تزیین کاملا متفاوت : قسمت ۳




خوب، خدا را شکر که دسر این منوی متفاوت هم ، پیدا شد : دسر توت فرنگی و توت به شکل ماهی.  دیگه فکر کنم وقتشه که برای " بفرمایید شام " ثبت نام کنم ، فقط میمونه این سؤال که با این ۱۰۰۰ پوند دقیقا چه کنم ؟ ( که البته باید این سؤال به شیوه تبلیغ قبل فیلم ها و سریال های ایران پراد خوانده بشه
 ).






My Observations on " Iran Tribunal "

video

مشق دمکراسی در دادگاه عاملان کشتار تابستان۶۷

نرگس متوسلیان  

نرگس توسلیان | 2012-06-27 ,18:00

*نرگس توسلیان از فعالان حقوق بشر ساکن بریتانیا است 
از ۱۸ تا ۲۲ ژوئن در لندن، مرحله اول دادگاهی نمادین با عنوان "ایران ترایبیونال " برگزار شد .
این دادگاه که در پی چهار سال تلاش برخی از فعالین حقوق بشربرگزار شد، به شکنجه واعدام های زندانیان سیاسی دهه ۱۳۶۰، به ویژه تابستان ۱۳۶۷ در ایران و نقش عاملان آن رسیدگی می کند.

در این دادگاه، متهم و وکیل مدافعی در جایگاه متهم ، دیده نمی شد و دادگاه تشکیل می شد از شهود(از گروههای مختلف سیاسی که یا خود در دهه شصت زندانی سیاسی بوده اند و یا از بستگان و دوستان اعدام شدگان بودند)، و کمیسیون حقیقت یابی ( شامل اساتید حقوق بین الملل و گزارشگر پیشین ایران، موریس کاپیتورن).
رای این دادگاه، اثر حقوقی نداشته و در حقیقت، دادگاه نوعی مستند سازی از کشتارها و شکنجه های دهه شصت می باشد.البته، که بسیاری از شاهدان و برگزارکنندگان امیدوارند که این دادگاه ، قدم اولی باشد در راه اجرای عدالت و برگزاری دادگاهی با ضمانت اجرایی حقوقی.
در این مرحله، که مرحله اول از این سری( مرحله کشف حقیقت) بود، شهود به جایگاه اشان آمده و از تجارب خود گفتند و اعضای کمیسیون حقیقت یابی ، نیز سئوالاتشان را مطرح می کردند.
برگزارکنندگان این دادگاه نمادین عنوان کرده اند که این دادگاه الهام گرفته از "دادگاه راسل" می باشد.
در سال های ۱۹۶۵ تا ۱۹۶۷، برتراند راسل، نویسنده سرشناس انگلیسی ، به همراه ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، طی یک کارزار جهانی، ، دادگاهی علیه حمله امریکا به ویتنام و جنایاتش در این کشور تشکیل دادند که بعد ها به " دادگاه راسل " معروف شد. در پی این کارزار جهانی، دو جلسه دادرسی در استکهلم و کپنهاک، در اواخر سال ۱۹۶۷، تشکیل گشت. آمریکا البته از حضور در این جلسات خودداری کرد. اما، جلسات دادگاه به طور گسترده در جهان انعکاس یافت و نقش مهمی در تنویر افکارعمومی نسبت به جنایات امریکا درویتنام ایفا کرد.
البته دادگاه راسل تنها نمونه از این نوع دادگاه نبوده است. پیشتر نیز، در مارس ۲۰۱۲، دادگاهی در نیویورک با عنوان "دادگاه مردمی در مورد جنایات صورت گرفته علیه زنان برمه"، برگزار شد که به جنایات و روایات شاهدان در زمینه جرایم رخ داده شده علیه زنان برمه توسط عمال رژیم این کشور، می پرداخت.
برگزارکنندگان "ایران ترایبیونال" عنوان کرده اند که "یکی از دلایل تشکیل این دادگاه این بوده است که زندانیان سیاسی اعدام شده و آنهایی که بعدها از زندان آزاد شدند، در هیچ دوره ای از دهه شصت به وکیل و تسهیلات و مشاوره حقوقی و خانواده خود دسترسی و حق دفاع از خود نداشتند."
مرحله دوم این دادگاه نمادین با حضور تیم دادستانی (متشکل ازهشت حقوقدان ایرانی و غیرایرانی به سرپرستی پرفسور پیام اخوان و سیر جفری نایس) در ماه اکتبر سال جاری در شهر لاهه در هلند برگزارگردد.
در باب این دادگاه نظرات و سخنان بسیارگفته شده و موافقان و مخالفان صحبت های زیادی کرده اند. گروهی آن را، حرکتی مثبت در جهت احقاق حقوق قربانیان دهه شصت دانسته و حتی امیدوارند که این دادگاه نمادین و مردمی، در نهایت منجر به تشکیل دادگاهی حقوقی برای محاکمه عاملان جنایات سال های دهه شصت گردد.
مخالفان، اما عنوان می کنند که این دادگاه، صرفا جنبه نمایشی داشته و حتی برخی آن را " سیاسی" خوانده و در بهترین حالتش آن را نوعی مستند سازی می‌انگارند و با عنوان این که امروزه موسساتی زیادی (از قبیل مرکز اسناد حقوق بشر ایران و بنیاد برومند) مشغول به این کار هستند، آن را چندان سودمند ندانسته ومعتقدند که بهتر است که این وقت و هزینه را صرف محاکمه واقعی‌ مسوولان این کشتار نمود. (البته جا دارد که یاد آور شد که تمامی برگزارکنندگان ومسوولین این دادگاه، به طور مجانی و داوطلبانه کار میکنند).
یکی از مخالفین می گوید در زمانی که دادگاه راسل برگزار گردید، اینترنت و یوتیوب و ... به این اندازه در دسترس نبود. به همین دلیل، مطرح شدن این جنایات، نقش مهمی در تنویر افکار عمومی آن زمان داشت. حال آن که امروزه به مدد رسانه های مختلف و صنعت مستند سازی و موسسات مختلفی که بدین کار مشغول هستند، کار دادگاه در حقیقت به نوعی تحصیل حاصل شده " است و شاید بدین جهت نتوان آن را از حیث تأثیر گذاری با دادگاه راسل، مقایسه کرد.
برخی از شاهدان این دادگاه می گویند که همه کسانی که در آن دوران ( دهه شصت) برمسندی نشسته بودند- با تکیه بر نام موسوی و کروبی - دراین جنایت علیه بشریت دخالت داشته و باید محاکمه شوند.
مخالفان در جواب می گویند که درست است که موسوی و کروبی درآن زمان منصبی داشته و باید روزی پاسخگو باشند تا مشخص گردد که آیا مسوول هستند یا نیستند، اما مطرح ساختن این سخن در این دوران که حتی عده ای به طرفداری از آنها ، به خیابان ها آمده و کشته و یا دستگیر شدند وحتی برخی از زندانیان سیاسی در اعتراض به حصر خانگی این دو، برای مدتی دست به اعتصاب غذا زده اند، می تواند باعث ایجاد شکافی عمیق در بین مخالفین جمهوری اسلامی گشته و در نهایت به سود رژیم تمام شود.
مخالفان - که برخی ها شان نیز خود قربانی همان سال ها هستند - معتقدند که "هر چند جزراست نشاید گفت ، اما هر سخن راست نیز، زمانی برای گفتن دارد و قطعا این زمان آن زمان مناسب نیست.
در نظر اول، درست است که این دادگاه ، دادگاه به معنای حقوقی کلمه نیست و بیشتر جنبه مستند سازی قتل و کشتار آن دوران را دارد و درست است که این دادگاه، هیچ گاه شاید حتی منجر به یک محاکمه واقعی علیه سران جمهوری اسلامی نگردد، اما هنگامی که در دادگاه شهود را می دیدم که یک به یک به جایگاهشان می آمدند و شهادتشان را بیان می کردند ، (علاوه بر رنج و اندوهی که از بیان خاطراتشان در صدایشان موج می زد)، حس رضایت خاطررا درهمگی‌شان به وضوح حس می کردم : این حسی که دریک مجمعی ای صدایشان شنیده می شود.

در صدای تک تک این قربانیان مستقیم و غیر مستقیم دهه شصت، رضایت خاطری حس می شد از این که در یک جایی "شنیده می شوند" و "روایتشان را در مجمعی ای به ثبت می رسانند وشبکه های بزرگ خبری آن را پوشش می دهند.
تمام این ها را که نظاره می کنم، فکر می کنم که این دادگاه، گر چه جنبه حقوقی و الزام آوری نداشته و حتی اگر هیچگاه هم، منجر به تشکیل دادگاه حقوقی همراه با ضمانت اجرایی هم نگردد، حتی اگر فجایع دهه شصت هم قبلا توسط موسسات مختلفی ، ثبت شده باشند و این شهادت ها، چیزی بر آنها نیفزاید، همین جنبه "تراپی" دادگاه، به تنهایی می ارزد به همه هزینه ها و تشکیلاتی که صرف اجرایش شد .
کدام یک از مخالفین می تواند منکر سودمندی جلسات مشاوره و تراپی باشد حتی اگر در انتهای جلسه هیچ نتیجه "ملموس" و " حقوقی" هم حاصل نگردد؟
از آن طرف هم عقیده دارم که به صرف این استدلال که شرایط کنونی جامعه ایران، ایجاب میکند که چنین بحث هایی الان مطرح نگردد، نمیتوان به مخالفت با برگزاری این دادگاه پرداخت.و این که اصولا شرایط ایران کی حالت عادی داشته است ؟ کمتر زمانی را سراغ داریم که کشور در غیر حالت "گذار" و" ویژه" بوده باشد . چنین برخوردی ظلم مضاعفی محسوب می گردد نسبت به قربانیان وخانواده های آنها.
شاید تاثیراین دادگاه ، اگر هیچ جنبه حقوقی هم نداشته باشد، علاوه برتاثیر تسکین آمیزاش، تمرینی باشد برای دموکراسی و پذیرفتن آرای مختلف در بین ایرانیان.
همان جور که اصلاح طلبان و کسانی که به نوعی گذار از استبداد را در حال حاضر، در حمایت از آقایان موسوی و کروبی می دانند، نباید به این بهانه که الان وقت مطرح کردن این مباحث نیست، به مخالفت با برگزاری این دادگاه بپردازند.
برخی از قربانیان این دهه خونین نیز باید با فعالان و خبرنگاران اصلاح طلبی که حتی بعضا برای پوشش خبری و شنیدن داستان های قربانیان به دادگاه آمده بودند، با منطق و سعه صدر بیشتری برخورد کنند.
شاید بتوان مشق دمکراسی را ازهمین دادگاه شروع کرد. قربانیان دهه شصت و قربانیان جنبش سبز، همه دردی مشترک دارند و این درد مشترک، جز با همراه شدن همه گروه ها و درک متقابل از هم ، هرگز جدا جدا، درمان نمی شود

لینک مطلب :
http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/2012/06/post-189.html

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

فوتبالی متفاوت به بهانه المپیک

video

ماجرای یک گروگانگیری دیگر...

دستگيری پدر ياشار خامنه، از جوانان عضو فيس بوک "کمپين يادآوری امام نقی به شيعيان

 

من «ياشار خامنه» هستم که در فضای مجازی با نام مستعار «ياشار نقی پژوه» شناخته می شوم و در خارج از کشور دانشجو هستم. از روزی که «کمپين يادآوری امام نقی به شيعيان» شروع به کار کرد به همراه بسياری از جوانان ايرانی به طنز نويسی برای به چالش کشيدن مسائل خرافی مشغول هستم. امروز که اين نامه را می نويسم پنج هفته است که پدرم گروگان وزارت اطلاعات است. چرا که نه وکيل دارد، نه پرونده ای تشکيل شده و نه اينکه حق ملاقات با خانواده را دارد. تنها جرمش اين است که پدر من است.

چند روز پس از دستگيری پدر، مادرم با من تماس گرفت و گريه کنان و شيون کنان گفت که می خواهند پدرت را اعدام کنند و سپس خواهرم گفت که بر اساس خواسته وزارت اطلاعات، بايد از خودت فيلم بگيری و ابراز ندامت کنی و برای آنها بفرستی. من نيز به خاطر خانواده ام تن به چنين خواسته ای دادم، اما مامورين وزارت اطلاعات علی رغم اينکه به خواسته آنها تن در دادم، پدرم را رها نکردند. حتی دريغ از سر سوزنی کاهش فشار بر روی خانواده من! در آخرين تماسی که با مادرم داشتم مطلع شدم که او را هم تهديد به دستگيری کرده اند و گفته اند خودش را هم به زودی پيدا می کنيم و به سزای اعمالش می رسانيم
.
خواسته ای که وزارت اطلاعات ايران دارد اين است که صفحه ی فيسبوک «کمپين ياد آوری امام نقی به شيعيان» بسته شود و من نيز اطلاعات ايميل و وبلاگم را به همراه مشخصات ساير اعضای فعال در اختيارشان بگذارم و خودم هم در نهايت به ايران برگردم. در حالی که من کنترلی بر روی صفحه ی فيسبوک کمپين ندارم و تنها کاری که از دستم ساخته بود يعنی بستن ايميل، وبلاگ و اکانت فيسبوک را همان روز دستگيری پدرم انجام دادم. ضمن اينکه بر همگان همچون روز، روشن است که در صورت بازگشت به ايران چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود.
اکنون که صدايم به هيچ جا نمی رسد و دستم به هيچ جايی بند نيست، تنها کاری که می توانم انجام دهم، اعتراض به اين بازداشت غير قانونی و رساندن صدای بی گناهی و مظلوميت خانواده ام است. از تمامی انسانهای آزاده، سازمان ها و نهاد های مدافع حقوق بشر درخواست حمايت دارم. از مسئولين امنيتی نيز می خواهم که به بازداشت پدرم خاتمه دهند.«نوح» هرگز به خاطر فرزندش«سام» مجازات نشد
.
ياشار خامنه
منبع :
http://news.gooya.com/politics/archives/2012/06/142665.php
 

a Cover Photo for my Thesis



Thesis Topic: Freedom of Thought and Expression in Post-1979 Iran: A Comparative Study between Iranian laws, Islamic law and International law.



Being in the third year of my PhD, I was thinking of everything except for a cover Page for my thesis. I haven't seen any thesis with cover pages so far, but if I want to choose one for my thesis, this cartoon, by Mana Neyestani, would be one of the candidates.



۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

در سال روز رفتنت ...





«گریه نکن خواهرم!! در خانه ات درختی خواهد روئید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید:

در راه که می آمدی،سحر را ندیدی؟!»

سیمین دانشور ، سووشون

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

این هفته در لندن ...

 سری اول، دادگاه نمادین برای رسیدگی به اعدام های دسته جمعی و گسترده سال های اولیه دهه ۶٠ و قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ ، از امروز( دوشنبه) آغاز گشت و تا جمعه نیز ادامه دارد.
 این دادگاه البته جنبه نمادین داشته و در حقیقت نوعی مستند سازی و پرداختن به روایت قربانیان و بازماندگان قربانیان است. طرح دادگاه، اقتباسی است از دادگاه راسل که در سال ١۹۶۷، علیه جنایات جنگی دولت آمریکا در ویتنام برگزار شد.
جلسات این دادگاه را می توانید به طور مستقیم از این لینک دنبال کنید : 
http://www.irantribunal.com/ASNAD/Livestream.html


۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

یک تزیین کاملا متفاوت : قسمت ۲




خوب، این عکس " سالاد میگو پری دریای "، مربوط به قسمت اول پست " یک تزیین کاملا متفاوت " بود که در حقیقت `پیش غذای` این منو را تشکیل می داد. برای یادآوری دوباره تو این پست میارمش .

امروز، دوباره در فیس بوک عکسی دیدم که به نظرم کاملا در خور 'غذای اصلی' این منو آمد: خوشت قورمه سبزی ( و صد البته همراه با پلو، که غذاهای ایرانی کلا بدون برنج خیلی معنا ندارند) به شکل نقشه جغرافیایی ایران .فکر کنم قسمت سوم اش( دسر)را هم اگرپیدا کنم، آن وقت بشه راجع به مسابقه " بفرمایید شام "و آن جایزه هزارپوندیش، یک فکرهایی کرد.

::)))
 
 
 


۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

سایت" به خاطر آور زنان ایرانی را "، راه اندازی شد...‎

video



سایت "به خاطر آور، زنان ایرانی را" با هدف ترسیم نمائی از مبارزات زنان ایران به دو زبان فارسی و انگلیسی راه اندازی شد. شیرین عبادی، فعال حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل در نوشته ای کوتاه در پی رونمایی از این سایت، خواستار مشارکت همه آگاهان از تاریخ مبارزات زنان ایران برای تکمیل این سایت شد.
سایت "به خاطر آور، زنان ایرانی را" در احترام به زنانی که از ایثار آزادی و جان خود مضایقه نکردند در ۲۲ خرداد ماه ۱۳۹۱ رو نمائی شد. در این سایت فیلمی منتشر نشده از نسرین ستوده ،وکیل دادگستری به هنگام ملاقات با دو فرزندش در زندان اوین ارائه شده است.
آدرس سایت "به خاطر آور، زنان ایرانی را"، rememberiranianwomen.com است.
گردانندگان سایت "به خاطر آور، زنان ایرانی را" در قسمت "درباره ما" نوشته اند:
تاریخ ثابت کرده است که زنان آخرین گروهی هستند که از مزایای دموکراسی بهره مند می شوند، گویا کلماتی چون برابری ، آزادی، مشارکت در حاکمیت ملی مفاهیمی هستند که برای مردان ساخته شده اند و اگر ازسهم آنان چیزی اضافه آمد، آن وقت نصیب زنان می شود. در کشور ما ایران نیز این امر صادق است. اولین انقلاب دموکراتیک قرن بیستم در سال ۱۳۲۴ قمری در ایران اتفاق افتاد و زنان در آن حضور چشم گیری داشتند. مورخان در این مورد سخن ها گفته اند اما دریغ و افسوس که مشروطه خواهان پیروز، هم گامی زنان را فراموش کردند و در قانون اساسی که نوشته شد، زنها از حق شرکت در انتخبات محروم ماندند، همان انتخاباتی که برای برگزاری آن زیور آلات خود را فروخته و تقدیم انقلابیون کرده بودند. مردان پیروز، نه تنها شرکت زنان در حاکمیت ملی را قبول نداشته، که حتی معتقد به مشارکت آنان در امور خانواده نیز نبودند. از این رو در قوانین، ریاست خانواده به شوهر تفویض شد، ولایت و حضانت فرزندان به پدر تعلق گرفت و تعدد زوجات قانونی شد.
زنان حیرت زده از ناسپاسی هم رزمان دیروز خود، مجددا دست به کار شدند و این بار خواست های خود را با صراحت بیشتری بیان کردند و ندای "آزادی زن" از دهان صدها زن شنیده شد، تا حدی که در زمان رضا شاه ، چند تن به تبعید فرستاده شدند.
ادامه مبارزات زنان و نیز جبر زمانه باعث شد که در زمان پهلوی دوم (محمد رضا شاه) اندکی از نا برابری های قانونی کاسته شود. اما زنان که آگاه تراز قبل بودند می دانستند که فقط در یک حکومت دموکراتیک است که زنان به حقوق واقعی خود دست خواهند یافت و این بار، مبارزات زنان برای دست یابی به دموکراسی بود و در گروه های مختلف سیاسی و احزاب متعدد و با گرایشات متفاوت هر یک گام در راهی نهادند که تصور می کردند پایان آن آزادی و برا بری است. در این دوران صد ها زن به دلیل مبارزات شان برای سرنگونی رژیم سلطنتی به زندان افتادند ، تعدادی نیز جان باختند و سرانجام در بهمن ۱۳۵۷ رژیم سلطنتی سقوط کرد اما این بار نیز زودتر از آنچه انتظار می رفت انقلابیون پیروز، زنان و مبارزات آنان را فراموش کردند و هفت ماه بعد از پیروزی انقلاب ، حتی قبل از تصویب قانون اساسی ، در شورای انقلاب به بهانه محو فرهنگ طاغوتی!! کلیه دست آوردهای زنان در دوران پهلوی دوم از بین رفت، نه تنها تعدد زوجات دوباره قانونی شد و مادران حق حضانت و ولایت بر فرزند را ـ که در زمان سلطنت محمدرضا شاه به دست آورده بودند ـ از دست دادند، بلکه چند ماه بعد با تصویب قانون مجازات اسلامی مقرر گردید که دیه زن نصف دیه مرد است و شهادت دو زن معادل با شهادت یک مرد ارزش حقوقی دارد و بسیاری مقررات تبعیض آمیز دیگر .
اما زنان سر تسلیم نداشتند و این بار قوی تر از سابق پای به میدان مبارزه نهادند و ندای آزادی و برابری سر داده و به اعمال حکومت و قوانین آن اعتراض ها کردند و حاکمان وقت ، خشن تر از مشروطه خواهان و سلطنت طلبان، زندان ها ساختند و چوبه های دار برپا کردند تا مگر صدای آنان را در گلوخفه سازند.
خشونت های گسترده حاکمیت نتوانست ذره ای در اراده زنان خلل وارد سازد و جنبش زنان ایران روز به روز قوی تر شد. این جنبش، مقاوم و مستحکم تا دست یابی به برابری کامل حقوق زن و مرد در کلیه شئون زندگی از پای نخواهد نشست.
دختران ما در هر تحول سیاسی و اجتماعی که در ایران فردا صورت پذیرد با یاد آوری مبارزات مادران خود و با پشتوانه فعالیت های همه جانبه خویش ، اجازه نخواهند داد که دیگر بار به بهانه های واهی، پیروان فرهنگ پدر سالار حقوق آنان را نادیده گیرند.
در احترام به زنان شجاعی که از ایثار آزادی و جان خود مضایقه نکردند، این سایت به دو زبان فارسی و انگلیسی در ۲۲ خرداد ماه ۱۳۹۱ رو نمائی شد و هدف این سایت ترسیم نمائی از مبارزات زنان ایران است. هفت سال قبل در چنین روزی هر چند حضور زنان در خیابان به نشانه اعتراض به وضعیت تبعیض آمیز موجود، با خشونت حکومتی سرکوب شد اما نقطه عطف و سرآغاز مرحله دیگری از مبارزات حق ‍طلبانه آنان بود.
در این مرحله فقط نام، مشخصات، میزان و نوع محکومیت شیر زنان ایرانی گرد آوری شده است. در صورتی که اطلاعات دقیق تری ازهر یک از آنان به دست آید، در قسمت توضیحات اضافه خواهد شد. برای جمع آوری اسامی از مراجع مختلفی استفاده شده که نام هر یک از آنان هم در متن و هم در ذیل صفحه نخست سایت درج شده است . مسلما محتویات سایت کامل نبوده و خالی از اشتباه نیز نمی باشد ، کمک هر یک از شما می تواند برای تکمیل آن مفید باشد، لطفا با ارسال اطلاعات خود از طریق نشانی که در سایت ذکر شده ما را یاری کنید.

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که داراز است راه مقصد و من نو سفرم

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

A Unique Proposal یکی ازخلاقانه ترین "بله گرفتن" ها ...

video



این خواستگاری، بی شک، خلاقانه ترین خواستگاری است که به عمرم دیده ام.
شصت نفروسط خیابان رقصیدند و آوازخواندند و خواستگاری کردند تا عروس خانم بالاخره " بله " را گفتند. والله با این تدارکی که آقای داماد چیده بودند، مگه میشد دیگه به غیر از " بله "، جواب دیگری هم داد؟
پ.ن-  فکر میکنم داماد احتمالا کارگردانی، منشی صحنه ای چیزی بوده. بعید میدونم سناریونویس، کارگردان و بازیگران این اجرای خواستگاری همه آماتوربوده باشند.
با آرزوی خوشبختی برای این عروس و داماد مبتکرش ...

جشن تولدی مجازی برای شیوا نظر آهاری




به مناسبت ۲۸ سالگی شیوا نظرآهاری، فعال حقوق کودکان و عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر، که اکنون با قید وثیقه از زندان آزاد است اما، از سوی دادگاه انقلاب به شش سال زندان در تبعید و ۷۶ ضربه شلاق محکوم شده است.


۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

جان حسین رونقی ملکی در خطر است ...

 

بیانیه کانون وبلاگ نویسان: ما وبلاگ نویسان، شخص علی خامنه ای را مسئول حفظ جان حسین رونقی ملکی می دانیم.

حسین رونقی ملکی وبلاگ نویسی که به دلیل نوشته ها و فعالیت های حقوق بشری خود چندین سال را در زندانهای جمهوری اسلامی به سر برده و در آنجا دچار مشکلات عدیده جسمانی گردیده است، اخیرا او در اعتراض به وضعیت نامشخص مرخصی استعلاجی خود و جلوگیری ماموران  زندان از به مرخصی رفتن وی، دست به اعتصاب غذا زده است. این اعتصاب غذا از دو روز پیش تبدیل به اعتصاب غذای خشک شده است که با توجه به از کارافتادگی یکی از کلیه های وی در زندان و وضعیت نامناسب کلیه دیگر، سلامت حسین را با تهدید جدی مواجه کرده و نگرانی های زیادی را موجب گردیده است.  

پدر حسین رونقی به خبرنگاران گفته است:

« مسئول اعتصاب خشک پسرم، بازجوی اوست.اگر پسرم بمیرد یا هر اتفاقی برای او بیفتد مسئولیت اش با بازجو است. من از آقای دادستان درخواست رسیدگی دارم. از آقای جعفری دولت آبادی میخواهم که امنیت پسرم و خانواده ام را تامین کند. ما با این این بازجو هیچ امنیتی نداریم؛ او شخصا مرا تهدید کرده. آن همه اتهام به پسر من زد برایش پرونده سازی کرد و هیچ وقت هم مدرکی رو نکرد، اکنون آمده بیمارستان و ما را بیرون میکند و پسرم را به اتاق دیگری می برد. ما فقط خواستار این هستیم که شخص دادستان سریعا جلوی رفتارهای غیر قانونی بازجوی پسرم را بگیرد. از رئیس قوه قضائیه، مقامات قضایی و رهبر انقلاب هم میخواهم این مساله را رسیدگی کنند و فردی را که باعث شده زیر شکنجه کلیه های پسرم از بین بروداز او دور کنند.«

شرایط نگهداری و سیر غیرقانونی پرونده حسین رونقی که در آن ساده ترین اصول اخلاقی و قانون زیر پا گذاشته شده، یکی از بارزترین نمونه های نقض حقوق بشر در ایران است.

مردم ایران و جامعه جهانی شاهد هستند که چگونه رژیم جمهوری اسلامی، حتی قوانین خود را زیر پا گذاشته و بازجوی پرونده به آزار حسین رونقی و خانواده او اقدام کرده است.

کانون وبلاگ نویسان ایران، به نمایندگی از وبلاگ نویسان آزادی خواه و آزاد اندیش ایران، شخص علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی را به عنوان مسئول اصلی وضعیت وخیم حسین میداند. بدیهی است که اگر بلایی بر سر حسین بیاید، علی خامنه ای به عنوان آمر و شخص بازجوی وی و مسئولین وزارت اطلاعات به عنوان عاملین انجام جنایت، مسئول شناخته شده و بایستی در دادگاه عادله محاکمه شوند 

 http://iranianblogger.com/2012/06/06/ronaghi-2/ 


by Mana Neyestani

چند دقیقه درخیابان های لندن در سالگرد تاج گذاری ملکه برتانیا

video

این پست با چند روز تاخیر منتشر میشود. : در حقیقت مربوط به روز یکشنبه است


امروز، جشن شصتمین سالگرد تاجگذاری ملکه بریتانیا بود. به همین مناسبت مراسم رژه دریایی بر روی رودخانه تیمز از حوالی ساعت  ۲ اجرا شد. خیابان های اطراف رودخانه پر بودند از آدمهایی که یا پرچم بریتانیا را دردست داشتند و یا شال، کلاه و کت اشان را به رنگ پرچم بریتانیا در آورده بودند. البته میدونم که خیلی ها هم مخالف جشنهای سلطنتی و به طور کلی نظام سلطنتی هستند ( ۲۰ در صد مطابق نظرسنجی اعلام شده از بی بی سی )، ولی این ۸۰ در صد که دیگه واقعا سنگ تمام گذاشته بودند امروز. البته حضور ملت همیشه در صحنه مانع از این شد که بتونم مستقیما از کشتی های در حال رژه فیلم یا عکس بگیرم، درعوض سعی کردم بخشی از حال و هوای فضای ان حوالی  را نشان بدم. مراسم البته از صفحه های گماشته شده در اطراف محوطه نیز پخش میشد. ( این چند تا صحنه از ملکه و اطرافیانش را هم ازیکی از همان صفحه ها گرفتم .)
پی نوشت : دوستی میگفت: " خوب شد رفتیم ، دیگه حالا حالاها از این مراسم برگزار نمیشه لندن ". " میگم : " چرا ؟ " میگه  :" کو تا ده سال دیگه که بخواد دوباره سالگرد بگیره و هم چین جشنی برگزار بشه."  یادم میفته که پارسال همین وقتا هم یک مراسمی بود. چی بود ؟ اها، عروسی نوه اش ( شاهزاده ویلیامز). بهش میگم  :  " بابا پارسال هم که یک جشن مفصلی بود برای عروسی نوه اش، حالا خدا را چه دیدی، احتمالا سال بعد هم، آن یکی نوه اش عروسی میکنه ، سال بعدترش هم احتمالا تولد اولین شاهزاده نسل سوم/ چهارم و ..." خلاصه به دلم افتاده که به زودی ( تا یک سال آینده ) دوباره یک جشن مفصل در لندن برگزار میشه ...

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

شوخی های دخترانه و روز پدر از راه دور

شعر "هیلا صدیقی" به مناسبت  " روز پدر" که تصادفا امسال مصادف شده با روز پدر در خیلی از کشورها از جمله فرانسه ، آلمان و سوییس

 روز پدر به پدر عزیزم، همه پدرهای راه دور و نزدیک و هم چنین به قول انگلیسی ها " لست بت نات لیست " ( آخر اما نه کم اهمیت تر )، " تازه پدر شده ها"  مبارک   )  :

پ . ن - دیشب به بابا ایمیل زدم " روز پدر" را بهش تبریک بگم. صبح برام ایمیل زده بود که مرسی دخترم ، خیلی خوش حالم کردی ، " اولین نفری بودی که بهم تبریک گفتی" . میگم : " همچین میگی اولین نفر آدم فکرمیکنه اولین نفر از چندین نفر؟ مگه غیر از من و نگار کس دیگه ای هم باید این روز را بهتان تبریک بگه یا نکنه ما خیلی پرت بودیم این همه سال ... ؟!"


از راه دورهم نمیتونم سر به سرش نگذارم....

 


« بابا »

تقديم به پدران و مردان مهربان سرزمينمان ايران...

____________________



ببین بابا کنار قاب عکست ،

دوباره رنگ دریا را گرفتم

...

دوباره لا به لای خاطراتم ،

سراغ بوی بابا را گرفتم



سراغ خنده های مهربانی ،

که بر روی لبت پروانه میشد



میان سیل نامردی برایم ،

فقط آغوش تو مردانه میشد



غبارخستگیها ر اکه هرشب ،

دم در، از نگاهت می تکاندی



همیشه فکرمیکردم که دردل ،

تمام بار دنیا را نشاندی



دوباره دیر میکردی و شبها ،

کنار تخت خوابم می نشستی



منوتصویریک خواب دروغی ،

تو با بوسه غمم را می شکستی



ترا می دیدم از لای دو چشمم ،

که روی صورتت جای ترک بود



دوباره قصه تردید و باور ،

دوباره سهم چشمانت نمک بود



تو بودی و خیال آسوده بودم ،

که تو فکر من و آینده بودی



تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ،

و بر این باورت پاینده بودی



ببین بابا که حالا از سر ما ،

هزار و یک وجب این آب رفته



از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ،

به پای راه تو در خواب رفته



ببین حالا شب و تنهایی و درد ،

که چشمان مرا تسخیر کرده



سحر جامانده پشت این هیاهو ،

بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟



شبی در کودکی خوابیدم وصبح ،

تمام آرزو ها مرده بودند



تمام سهم من از کودکی را ،

به روی دست بندت برده بودند



ترا بردند از این خانه وقتی ،

که چشم مادرم رنگ شفق بود



من و یک سنگر از جنس سکوتم ،

تو جرمت ایستادن پای حق بود



من و فردای من قربان خاکت ،

که ما قربانی این خانه بودیم



تو را بردند اما من که هستم ،

که ما هم نسل یک افسانه بودیم



تو را بردند از این خانه اما ،

تمام شهر بویت را گرفته



ببین بابا بهاران بی تو آمد ،

که رنگ آبرویت را گرفته



تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ،

تمام خانه ها آباد باشند



تمام بچه ها در فکر بازی ،

و بابا ها همه آزاد باشند



هيلا صديقي

۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

مادربزرگ های شاد و رنگارنگ این روز ها سیری چند؟

video



بهترین قسمت "یورو ویژن" بودند به نظر من همین مادربزرگ های  شاد و رنگی. از اهالی      روسیه هستند. اسم آهنگشان هست " پارتی فور ال / جشن و سرور برای همه" و به راستی هم با اجرای گرم و دلنشین و لباس های رنگارنگشان ثابت کردند که شادی متعلق به " سن"  خاصی نیست. بر عکس مادر بزرگهای خودمان که اکثرا معتقدند که رنگ روشن برای سن آن ها " جلف و سبک " است، و دیگه چه برسه  به آواز خواندن و رقصیدن ...
بعد از مادرم، یا شاید نه، به همان اندازه ، مادربزرگ ام در کودکی و بزرگ شدن من و نگار سهم داشت. مادرمادرم بود، " مادرجون  "صداش میکردیم .عاشق نوه هایش بود وهمیشه با یک غرور و افتخار خاصی از هر کدماشان حرف میزد. من و نگار را ( که تنها نوه های دختر بودیم) اما ، دخترهای خودش میدونست. می گفت شماها اول دخترای من اید بعد دخترای شیرین."

تا ۶ سالگی با مادر جون و آقا جون ، هم محله ای بودیم.
۶ سالم بود که هر دو، خونه هامون،
را عوض کردیم. این بار ، فاصله خونه هامون فقط  بیست تا پله بود:  ما طبقه سوم بودیم و مادرجون اینا طبقه اول.( چند سال بعدش ، خاله اینا هم آمدند طبقه دوم همان ساختمان.)

شاید اگر حضور مادرجون نبود، مامان و بابا هیچ کدوم نمیتونستند هم مشغولیت های اجتماعی و کاریشان را داشته باشند و هم خیالشان ازبابت بچه ها جمع باشه که اگه مثلا یک روزی نیم ساعت دیر رسیدند خونه یا بچه ها زودتراز آنها از مدرسه یا کلاس زبان برگشتند ، خونه تنها نیستند و مادربزرگشان همیشه هواشان را داره. مادر بزرگی که تا صدای پاشان را از راه پله میشنوه، در را باز میکنه. آنقدر گوش مادرجون به صدای پای ما حساس بود که خیلی از مواقع در همان عالم بچگی با خودم شرط میبستم که آیا میتونم آن روز طوری راه برم که متوجه حضورم نشه ؟  این جورمواقع سعی میکردم آرام آرام روی نوک پنجه هام ازپله ها بالا برم تا وقتی که برسم به خونه خودمون طبقه سوم .آن وقت تا میرسدیم خونه، اولین کاری که میکردم این بود که با آیفون به مادر جون زنگ بزنم وبا یک افتخاری میگفتم :" سلااااااااام ،  من رسیدم! " مادرجون، هم طفلی همیشه با تعجّب خاصی میپرسید : " پس کی اومدی که من نفهمیدم؟ "   
منم با همان شیطنت بچگیم میگفتم : " خوب دیگه . دیگه... ."

خودش میگفت که روزهای تعطیل به عشق ما غذا درست میکنه. برنامه هر روزش بود، ساعت ۶ صبح از خواب بیدار میشد، غذای ظهر را درست میکرد و می گذاشت روی گاز که یواش یواش بپزه . دست پختش عالی بود و از آن مادربزرگ هایی هم نبود که غذا را با دو من چربی درست کنه. عین مامان ها ، کم چرب و سبک ولی در عین حال خوشمزه درست میکرد.  شاید همان دستپخت معرکه اش بود که من را همون بچگی تا الان در غذا بد عادت کرده.خانه اش از تمیزی برق میزد. مادر جون، زنی ظریف ، شیک پوش و معطر بود. کیف، کفش و لباش اش همیشه با هم ست بودند و همیشه هم یک چیزی تو مایه های قهوه ای یا مشکی وطوسی( و یا ترکیبی ازاین رنگها) بود.

  چند دف
عه بهش اصرار کردم که رنگ روشن بپوشه. هر دفعه هم میگفت : " دیگه همینم مونده تو این سن بیام ژاکت قرمر بپوشم. "

آقا جان ( شریک هفتاد وچند ساله اش) که رفت، تنها شد. دایی جان ( برادرش) که رفت ، تنها ترو خاله جان ( خواهرش) هم که رفت ، افسرده تر. گویی که هیچ کدوم از بچه ها و نوه ها هم نتونستند هیچ وقت جای خالیشان را برای مادر جان پر کنند. شاید تنها خصوصیت منفی این مادر بزرگ دوست داشتنی این بود که اکثراً نیمه خالی لیوان زندگیش ، به نیمه پرش غلبه می کرد وهمیشه نیمه خالیش، بیشتراز نیمه پرش به چشمش میامد.

وقت هایی که پیشش بودم همه سعی ام را میکردم که بخندونمش : براش از آخرین جک هایی که شنیده بودم ، میگفتم یا از غیبت هایی با مزه فامیلی. تلویزیون را میزدم روی یک کانال شاد . گه گاهی، یک لبخندی میزد  ولی اکثرا هم چنان ساکت و افسرده بود.

تا این که یک روز ، یک دفعه ای فکری به سرم زد. ازش خواستم بره در یک انجمن خیریه کارداوطلبانه بکنه . این همه خونه موندن ، حتما آدم را افسرده میکرد . فکر کردم دیدم خود من اصلا بیشتر از ۴۸ ساعت نمیتونستم خوبه بمونم ، به شدت کلافه وبی حوصله میشدم . مطمئن بودم که کار بیرون از خونه ، برای روحیه اش خوبه.
با تعجب گفت :  "یعنی من با این سنم برم کار کنم الان ؟ "
گفتم : " چه اشکالی داره ؟ این همه انجمن های خیریه هستند که احتیاج به نیروی کار دارند. اصلا مگر همین مادر آقای م نیست که توی انجمن حمایت از حقوق کودکان کار میکنه ؟ خوب چرا شما کار نکنید؟ " قبول نکرد. اصرار کردم عصبانی شد. دیگه ادامه ندادم...

خاله مینا ( بزرگترین فرزند مادرجون) که رفت، مادر جون هم دیگه تصمیمش را گرفت که بره. به زور چیزی میخورد. هر چی بچه ها و نوه ها، بیشتر دورو برش میچرخیدند ، کمتر حرف میزد. دکتر و پرستار و ... هم دیگه افاقه نکرد. مادر جون، تصمیمش را گرفته بود. سه ماه ام بیشتر نکشید که تصمیمش را عملی کرد...

شش ماه بعدش هم، من برای ادامه تحصیل ، روانه کانادا شدم. خوب خاطره از اولین تجربه ها و تفاوت ها بسیارهست ، ولی یکیش بدون شک حضور پیرمردان و پیرزنانی بودند که در پارک نقاشی میکشیدند، کلاس های مختلف میرفتند ، لباس های رنگی میپوشیدند، به راحتی میخندیدند و حتی آفتاب میگرفتند...

دوست داشتم مادرجون ام آنجا بود. هم این که این پیرمردان و پیرزنان شاد و پر از رنگ را میدید و هم این که وقتی که از دانشگاه به خانه میآمدم ، کسی بود که در میانه راه ،در را بی هوا باز کنه و بگه که  : " آمدی ؟ پس بیا اول اینجا چای و میوه بخورکه خستگی ات درره . " 


الان هم که این مادربزرگ های شاد و رنگی را می بینیم که اینقدربا شادی میخونند، میرقصند و بقیه را هم دعوت به شادی و رقص میکنند، باز یاد مادرجون خودم میفتم و این که چی میشد اگر این مادربزرگ های شاد و رنگارنگ را در کوچه خیابان های خودمان داشتیم. 


مادربزرگ های شاد و رنگارنگ این روز ها سیری چند؟



۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

یادشان گرامی، راهشان پایدار ...


                               ناله را هر چند می خواهم که پنهان بر کشم 
 سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن


یک سال گذشت از رفتنشان: اول " عزت الله سحابی" رهبر شورای فعالان ملی مذهبی، رفت و بعد هم هاله، دخترش را، با ضرب دست یکی از برادران فشار به سوی پدر روانه کردند. هدی صابر ملی-مذهبی هم دراعتراض به وضعیت پیش آمده، نتوانست سکوت اختیار کند .گویی آخرین راه اعتراضش را در اعتصاب غذا دید که ان هم با لطف همان برادران فشارو گمنام و ... مواجه گشت و در نهایت روانه سحابی ها شد 
یک ساله که با ما نیستند ولی نقشه راهشان را پیش ما گذاشتند. مقاله ذیل ، نوشته تقی رحمانی، فعال ملی مذهبی، در مورد " راه" سحابی ها است
یادشان گرامی، راهشان پایدار...



همه آرزوهای سحابی پدر
تقی رحمانی

انسان‌ها را با آرزوهای‌شان می‌توان شناخت. سحابی سودای ایران سربلند را داشت. در این سودا می‌زیست. بعد از انقلاب این سرباز ایران و اسلام، غم ایران را بیشتر داشت. در این مورد تا آنجا پیش رفت که در سال 1387 هجری در مراسم دریافت قلم طلایی در تهران گفت: "خدا اسلام را حفظ می‌کند و ما باید ایران را نجات دهیم". البته این سخن انتقاد درست روشنفکران مسلمان را برانگیخت.

اما دنیای سحابی دنیای انتزاع یا بحث‌های کلان نبود، او کارشناسی با دید راهبردی بود که از سال 1364 هجری شمسی کارشناسی ملی را بر محور توسعه پایدار طراحی کرد.

اما امروز سخن من چیز دیگری است که وی این آرزو‌ها را حتی در گفتگوی خصوصی با آقای بهزاد نبوی که بعد بخشی از آن گفتگو، عمومی شد هم مطرح کرد. سحابی گفت من چهار خواسته داشتم که در انجام آن کامیاب نبودم.

1- عدم تصویب اصل ولایت فقیه و مخالفت مدنی با آن و اعلام نظر در مراسم هفت طالقانی در ترمینال خزانه در سال 1358 هجری شمسی که اعتراضم در هیاهوها گم شد.سحابی می‌گفت حتی مخالفت خودم را با نظریه ولایت‌فقیه را در حضور رهبر انقلاب این گونه بیان کردم که "دو مدیر یک سیستم را ناکارآمد می‌کنند". اما رهبر انقلاب سکوت کرد و به من چیزی نگفت.
اصل ولایت فقیه تصویب شد، آنچه نباید شد.
2- سحابی می‌گفت من تلاش کردم جنگ کردستان آغاز نشود. به هر دو طرف نقد داشتم. اما معتقد بودم که حکومت باید مدیریت کند و مانع از درگیری شود. ولی در عید 1359 با لشکرکشی از تهران به طرف کامیاران و بعد سنندج همه تلاش‌های ما بر باد رفت.
این کار می‌توانست انجام نشود.
3- سحابی ستاد بسیج اقتصادی را طوری می‌خواست که در دوره جنگ به جای دادن رفاه و بالابردن فرهنگ مصرف، بااقدامات کوپنی کشور به سوی خودکفایی و ریاضت نسبی و نیز تا حدودی تغییر در الگوی مصرف برود. وی معتقد بود سیاستمداران در دوره جنگ چنین نکردند، بلکه با توجه به درآمد نفت تا آنجا که توانستند رسمیت دادن به مصرف را تشویق کردند و حتی در تعریف وظیفه دولت به جای کار و تولید، انحراف ایجاد کردند.

وظیفه دولت دادن یارانه و دیگر امکانات تعریف شد.

4- چهارمین آرزوی سحابی پیروزی اصلاحات بود. می‌گفت که پیروزی اصلاحات به معنی رسیدن به دموکراسی با هزینه کمتر است. وی زمینه این حرکت را حذف خودی و غیرخودی در عرصه ملی و رابطه دولت ـ ملت می‌دانست. در انتخابات مجلس ششم و رد صلاحیت گسترده ملی ـ مذهبی‌ها که چند جوان ملی ـ مذهبی در تهران باقی ماندند و بعد از راه یافتن چند ملی ـ مذهبی از جمله علیرضا رجایی به مجلس که هم‌اکنون به خاطر همان آرا در زندان است، سحابی گفت ما به شکست عادت داریم اما این بار پیروز شدیم. اما چند روز بعد با صبوری در جمع شورای فعالان گفت: "نه مثل اینکه شکست تمامی ندارد".

چرا که شورای نگهبان با ترفند ابطال صندوق‌ها مانع از ورود چند ملی ـ مذهبی به مجلس ششم شد.

یک سال از رحلت وی می‌گذرد. در مراسمی جانگذار که هاله (خواهر ما) نیز به همراهش رفت. و بعد هدی صابر (برادر ما) نیز غیرت‌آور و حماسه شد.

اینک هنوز چهار آرزوی سحابی در پیش روی ماست که برای نجات ایران و دموکراسی باید محقق شود. سحابی می‌تواند نمادی دلگرم‌کننده برای کوشندگان این راه باشد؛ راهی که یاری همه ایرانیان را می‌طلبد و از احزاب و افراد فراتر می‌رود، اما در نهایت با دولت پاسخگو و نهادهای مدنی مستقل و احزاب قدرتمند و مطبوعات آزاد و قوه قضاییه مستقل به سرانجام می‌رسد.

--------------------------------------------------------------------------------
لینک مقاله :