۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

شمال ممنوعه

video دیشب خواب دیدم که دانشگامون یک تور دو روزه، لندن به " شمال " گذاشته بود. البته منظورم از شمال ، شمال انگلیس نیست، بلکه شمال ایرانه . قرار بود چهارشنبه ظهر با قطار از لندن حرکت کنیم و جمعه شب هم برگردیم. شمال ، در خوابم " منطقه ای بیطرف" محسوب میشد: جایی بین ایران و دنیای خارج . بچه که بودم ( آن زمانی که هنوز مدرسه نمیرفتم )، همیشه فکر میکردم که شمال هم حتما خارج است : آن خیابون های تمیز ، آن ویلاهای شیک، آن کاج های مغرور و سر برافراشته ، آن هوای تمیز و خوش بویی که حتا در گرونترین نقطه تهران هم پیدا نمیشد، آن ماشینهای مدل آن چنانی ، آن آدمهای فانتزی و ...، هیچ کدام شبیه زندگی روزمره ام نبودند. برای همین مطمئن بودم که انجا " خارج " است. البته شاید لازم باشه توضیح بدم که منظورم از شمال، آن شهرک های تفریحی کنار دریا است و نه شهرهای عادی شمال. یک کم بزرگتر شدم، کم کم فهمیدم که نه خیر، شمال همچین خارج خارج هم نیست ! نشون به آن نشون که مامان و خاله باز هم وقتی میخواستند از ویلا بروند بیرون باید روسری سرشون میکردند و من و خواهرم هم باید یواشکی از ترس کمیته دوچرخه سواری میکردیم. اما، با این وجود، باز ذهنم به راحتی نمیتوانست آن را جزیی از ایران حساب کنه. برای همین برام شده بود منطقه ای مرزی، منطقی ای میانه : منطقه ای مابین ایرانی که توش زندگی میکردم و مدرسه میرفتم و خارجی که، با آن که آن موقع بیشتر از یک هفته تجربه اش نکرده بودم، همیشه ته ذهنم پادشاهی میکرد. خلاصه در خواب هم انگار ذهنم به آن دوران برگشته بود، شمال جایی شده بود، بین ایران بعد از انتخابت با همان مشکلات و مسائل پیش آمده ممنوع الخروجی و یا ممنوع الورودی اش ( یا ورود با عواقب ...). ولی میشد مستقیم از هر کجای دنیا که باشی به شمال بروی، به شرط آن که از آن جا هوس رفتن به اصفهان و شیراز و تهران و احیانا یوسف آباد را نکنی. ...همین جور که داشتم ساکم را میبستم و وسایلم را جمع میکردم، دوستی که چندی پیش ممنوع الخروج شده بود زنگ زد و گفت که از سفرمان باخبر شده و برای دیدار عازم شمال است. آخه در خواب، شمال برای داخلی ها هم منطقه میانه محسوب میشد: منطقه ای که میشد بدون پاسپورت راحت بری، دیداری کنی با عزیزانت ، حتی کنار ساحلش قدم بزنی و هیچ گاه باز خواست نشی... نمیدونم دیگه چی شد، یادمه کمی دیرم شده بود، داشتم تند تند وسایلم را جمع میکردم و مامان هم غر میزد که مگر برای دو روز چقدر لباس لازم دارم که اینقدر طول میدم . به تور لیدر زندگ زدم و گفتم ممکنه دیر برسم ولی حتما میرسم . قرار شد جایی بین راه دانشگاه و ایستگاه قطار بهشون بپیوندم ...زنگ سمج ساعت اجازه نداد که بفهمم آخرش رسیدم یا نه ...امیدوارم که رسیده باشم ...و باز امیدوارم که یک شب دیگه تو همین هفته خواب این دو روز سفرمان در شمال را ببینم. ...

هیچ نظری موجود نیست: